ابراهيم اصلاح عربانى

40

كتاب گيلان ( فارسى )

« صورة الارض » به دفعات استقلال گيلان را ، در قرون اوليه هجرى مورد تأييد قرار داده است . او در معرفى كوههاى ديلم مىنويسد : « اما سبب اين‌كه جبال ديلم به همين نام خوانده شده است اين است كه استقلال دارد و پادشاهانى در آنجا حكومت مىكنند . » « 1 » در جاى ديگر راجع به ديلميان چنين اظهار نظر مىكند : « ديلميان در روزگار اسلام بيشتر در كفر بودند و از آنان برده مىگرفتند تا زمان حسن بن زيد . . . كه به دعوت وى علوى و مسلمان شدند و با اين همه هنوز در زمان ما كافرانى در كوهها سكونت دارند . » « 2 » و بالاخره در معرفى شهر قزوين مىگويد : « قزوين شهرى است كه قلعه‌اى دارد . . . اين شهر اقامتگاه ديلم است و در روزگار بنى عباس مدتى سرحدّ بوده است كه خلفا با ديلم در آنجا جنگ مىكردند و قرارگاه متجاوزان ديلم به فاصلهء دوازده فرسخى آن است . » « 3 » اصطخرى نويسنده مسالك و ممالك كه در قرن چهارم هجرى مىزيسته در همين زمينه مىنويسد : « و تا روزگار حسن بن زيد رضى اللّه عنه مردمان طبرستان و ديلمان كافر بودند . تا اين‌روزگار قومى علويان در ميان ايشان آمدند و بهرى مسلمان شدند و گويند كى در كوههاى ديلمان هنوز كافران هستند . » « 4 » هنگامىكه يزدگرد سوم آخرين شهريار ساسانى در حال فرار از چنگ سپاهيان عرب به دست آسيابانى كشته شد در كناره‌هاى خزر ، گيلان ، طبرستان ، رويان و گرگان چند خاندان از شاهزادگان محلى و بزرگان ساسانى فرمانروائى مىكردند . بعضى از آنها مطيع يا متحد دربار ساسانى بشمار مىرفتند و برخى نيز مستقل يا نيمه‌مستقل بودند . بعد از يزدگرد اغلب خاندانهاى مزبور طى سالهاى طولانى سپاهيانى را كه خلفاى بغداد براى گشودن اين نواحى گسيل مىداشتند درهم شكسته و به دشمنان آنها يعنى سادات علوى پناه مىدادند . قبلا گفتيم كه گيل گيلانشاه تا سال 62 هجرى كه چشم از جهان پوشيد ناحيه وسيعى از گيلان تا گرگان را زير فرمان داشت . در سال 62 هجرى دابويه پسر ارشد گيل گيلانشاه به جاى پدر نشست و پادوسبان برادرش ، كه در زمان پدر مأمور اداره رويان بود ، به فرمانروائى همان خطه قناعت كرد . خاندان دابويه تا سال 144 هجرى به استقلال تمام و شكوه بسيار بر گيلان و اطراف آن سلطنت مىكردند و به آئين ساسانيان سكه زده آتشكده‌ها را فروزان نگه مىداشتند . پس از آنها سلسله‌هاى ديگرى به استقلال بر گيلان فرمانروائى كردند كه در صفحات بعد از آنان سخن خواهيم گفت . خاندان پادوسبانى يعنى اولاد و اعقاب پادوسبان فرزند كوچك گيل گيلانشاه به روايتى تا حدود ده قرن يعنى تا سال 1006 هجرى و به روايتى ديگر به مدت 641 سال فرمانروائى خود را بر رويان ادامه دادند . در طول قرنها فرمانروائى پادوسبانان گاه در قسمتى از رويان حكومت خود را موقتا از دست داده پس از مدتى آن را بدست آوردند . برخى از مورخان نوشته‌اند دولت پادوسبانان توسط شاه عباس صفوى منقرض شد . مؤلفان تاريخ گيلان و ديلمستان و حبيب السير مدت دولت پادوسبانان و اولاد او را 641 سال دانسته‌اند . خواندمير مىنويسد : « پادوسبان در سنه اربعين هجرى . . . به رويان رفت و به خلاف برادر در طريق عدل و انصاف سلوك فرمود ، لاجرم صغار و كبار رستمدار سر بر خط اطاعتش نهادند و او سى و پنج سال به اقبال گذرانيده متوجه عالم آخرت گرديد و بعد از وى اولادش تا شهور سنه احدى و ثمانين و ثمان مائه كه تاريخ سيد ظهير سمت اختتام يافته سى و پنج كس مالك تاج و سرير گشتند و اگرچه در ايام دولت آن طايفه گاهى سادات عالىنژاد و گماشتگان خلفاء بغداد بر طبرستان استيلا مىيافتند اما هرگز ولايت رستمدار از وجود يكى از اولاد ملوك گاوباره خالى نبود و هيچ‌كس از سلاطين ايشان را يكباره از رويان آواره نتوانست نمود . . . و مدت دولت پادوسبان و اولاد او بنا بر تاريخ مذكور 641 سال بود . . . » « 5 » جنگ با اعراب بنا به روايتى نخستين جنگ بين ديلميان و تازيان در سال 22 هجرى ، زمان خلافت عمر ، رخ داد . در اين موقع اعراب بر ولايات فارس ، اصفهان ، همدان و بيشتر نقاط ايران تسلط يافته بودند و يزدگرد سوم نيز به نواحى خراسان گريخته بود . مردم ديلم ، كه احساس خطر كرده بودند ، از كوهستانهاى خود پائين آمده در دشتى بين قزوين و همدان با پيشقراولان عرب روبرو شدند . دو سپاه نيز از آذربايجان و رى به ديلميان پيوسته بودند تا با اعراب نبرد كرده مرز و بوم خود را از خطر تسلط آنان برهانند . فرماندهى هرسه سپاه بر عهده سردار ديلمى موسوم به موتا بود . نعيم بن مقرن فرمانده سپاه عرب ، كه در همدان استقرار يافته بود براى مقابله با ديلميان در رأس سپاهى عظيم حركت كرد . جنگ سختى بين دو سپاه ، در ناحيه‌اى موسوم به واج‌رود درگرفت كه منجر به شكست ديلميان و گروههاى آذربايجان و رى گرديد . در اين نبرد عده زيادى از ايرانيان كشته و مجروح شدند ؛ موتا سردار ديلميان نيز در شمار كشته‌شدگان بود . مؤلف تاريخ طبرى در مورد اين جنگ مىنويسد : « در آنجا جنگى سخت كردند كه به عظمت همانند نهاوند بود و كم از آن نبود و از پارسيان چندان كشته شد كه بشمار نبود و جنگشان از جنگهاى بزرگ كمتر نبود و چنان بود كه اجتماع گروهها را براى عمر نوشته بودند كه بيمناك شد و نگران سرنوشت جنگ شد و پيوسته در انتظار خبر مسلمانان بود كه ناگهان پيك با بشارت آمد . . . » « 6 »

--> ( 1 ) . صورة الارض ، ابن حوقل ، ترجمه دكتر جعفر شعار ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1345 ، صفحه 115 . ( 2 ) . همان كتاب ، صفحه 119 . ( 3 ) . صورة الارض ، ابن حوقل ، ترجمه دكتر جعفر شعار ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1345 ، صفحه 113 . ( 4 ) . مسالك و ممالك ، ابو اسحاق ابراهيم اصطخرى ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1347 ، صفحه 169 . ( 5 ) . حبيب السير ، غياث الدين خواندمير ، كتابفروشى خيام ، چاپ دوم ، جلد دوم ، تهران 1353 ، صفحه 404 و 405 . ( 6 ) . تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى ، ترجمه ابو القاسم پاينده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، جلد پنجم ، تهران 1352 ، صفحه 1973 .